ای آرزوی من گمان نمیکردم روزی از میان شاخ وبرگهای سرسخت

زندگی چشمانم با چشمان گرم ومهربان تو گره بخورد وقلبهایمان با اولین نگاه به فریاد برآید

وما بلندای عشق رااندازه بگیریم وانتخاب کنیم باهم بودن را

دوستان عزیزم خیلی دلتنگتونم دلم گرفته خیلی همتونو دوس دارم خییییییییلی تقدیم به همه دوستانم

+ نوشته شده توسط (شعر) از سیده طلعت .م در پنجشنبه یکم مهر 1389 و ساعت 11:32 |
گاهی بیشتر از همیشه دلم برای باتو بودن تنگ می شود

برای تمامی لحظات بارانی عشق

دقایقی که خنجرجدایی قلب تنهایم را می درد

دلم می خواهد همسفر همیشگی رویای باتو بودن باشم

نمی خواهم حتی برای لحظه ای از این خواب شیرین بیدار شوم

بیدارم مکنید آرامم بگذارید ای نامردمان زاده سنگ بیدارم مکنید

تقدیم به آنکه دوستش دارم تا بی نهایت

داود عزیزمتقدیم به عزیز دلم

+ نوشته شده توسط (شعر) از سیده طلعت .م در دوشنبه چهاردهم دی 1388 و ساعت 11:24 |
ای نوگل خندان ببین با من چه بد تا می کنی

قلب مرا بشکسته و امروز و فردا  می کنی

یادت  مگر  رفته  قلم  بنوشته ای  از انتظار

اما تو هم هم چون گلم من را ز سر وا می کنی

اشک مرا بین وشبی با من غزل خوانی بکن

سوزد دلم از دست غم اما تو رسوا می کنی

رسوا  مکن  دیوانه  را  آتش  مزن  بیگانه  را

بنشین کنار من کمی بین خودچه غوغا می کنی

درشهر رویایی من دنیا چه شیرین می نمود

چندان خیالاتی مشو غم را تو پیدا می کنی

دلشکسته

می خوام بدوزدم نگاتو/واسه خودم نیگر دارم/رو قاب دیواربزنم /همش باهاش حرف بزنم/بگم چقدر دوسش دارم/حرف زدناشو دوس دارم/آروم بگم تا نشنون/بیانو اونو ببرن/دوست دارم خیلی زیاد/بمون پیشم تابه ابد/نگوکه دوستم نداری/چشماموباورنداری/می خوام باهات حرف بزنم/ازغصه هام برات بگم/بگم که خیلی غریبم/تنهاتواین شهرمی مونم/بگم زمونه بی وفاس/آدماقلبشون جداس/بگم که مهرو دزدیدن/حال غمو نپرسیدن/نپرسیدن کجایی بود/چرااومد مال کی بود/دلم می خواد گریه کنم /اشک چشامو ببینی/فکر نکنی دروغ می گم/شاهدخوبی میارم/از زندگی خسته شدم/ازغمش ازرده شدم/بگوچی کاربایدکنم/کیوبایدمن ببینم/قفل قفس دست کیه/نگو که دستم خالیه/نگو همه زندونین /چون که میدونم دزوغه/دفترشعرمن دیگه از گفته هام خسته شده/چون که می بینم که دیگه چشماموباور نداره

 

+ نوشته شده توسط (شعر) از سیده طلعت .م در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 11:49 |
بازهم خمیازه خیالاتم سیلی محکمی میزند به گوش احساس

احساسی که بیمار بیخوابی است

خوابی که دررویاهایش آررزوی بزرگی است

آری او نیز می خواهد برای لحظاتی آرام باشد

درک می کنم کارشبانه روزیش را ولی اودرک نمی کند خواهش من را

گاهی دلم می خواهد قهرکنم بااو ولی نه نه طاقت ناراحتیش راندارم

هیچ کس درک نمی کند صدای تند نفسهایم را

صدای شکستن پنج معکوس لحظاتم را

بگو چرا...؟

من که کاری به کارشان ندارم

 

+ نوشته شده توسط (شعر) از سیده طلعت .م در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 3:43 |
تمای ثانیه های تکرای انتظاررا می بخشم به تو

به سنگدل ترین عابر پیاده جاده دلم ومینشینم درآرزوی باران

بارانی که شایذ شاید بتواندخاموش کن آتش سوزان دلم را

فطرات سرداحساسی که شایدشاید نوازش کندگونه های گرمم را

اصلا شاید شاید آرامش رابتوان دردستان خیس باران یافت

آه ای باران یارقدیمی شبهای دلتنگیم تنهایم مگذار

طاقت دوری قدمهای نمناکت رابه روی چتردلم ندارم

بی رحم مباش ابرها جشن حضورت رابه انتظار نشسته اند

ببار ببار

باکلیدنگاهت قفل دلم راباز کن

بس است    بس است  انتظار  بریده ام

تک غنچه باغچه غریب وتشنه به آسمان چشم دوختهوشماره می کند دقایق بی تو بودن را

نمی دانم  نمی دانم

چگونه باید ازجاده پرپیچ وخم زندگی گذشت تاکی باید در آرزوی باران نشست

(چرا؟)

مترسکان حیاط پشتی باغ دلم باز هم شکسته اند

هیچ کس انتظار ماندن را نمی کشد امروز

سایه سرد سکوت قلقلک می دهد آرزویم را

هیچ کس نمانده درساحل

دستهای خالیم رافشار نمی دهی دیگر

شاید عادت کرده ای به نبودن

                                                       

+ نوشته شده توسط (شعر) از سیده طلعت .م در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 13:15 |
شکلات / 
موضوع :داستان

با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم توي دستش .او يک شکلات گذاشت توي دستم .من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . ديد که مرا ميشناسد . خنديدم . گفت :« دوستيم ؟ » گفتم : «دوست دوست » گفت : « تا کجا؟‌» گفتم : دوستي که « تا » ندارد !. گفت : « تا مرگ ! » خنديدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! » گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !‌»‌ گفتم :‌« نه نه نه ، تا ندارد » گفت :‌« قبول تا آنجا که همه زنده ميشوند‌،‌يعني زندگي پس از مرگ . باز با هم دوستيم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم.» خنديدم گفتم :« تو برايش تا هر کجا که دلت ميخواهد يک «تا » بگذار . اصلا يک تا بکش از يک سر اين دنيا تا سر آن دنيا . اما من اصلا تا نميگذارم .» نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نميکرد . مي دانستم او ميخواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نميفهميد.

***
گفت:« بيا براي دوستيمان یک نشانه بگذاريم .» گفتم : « باشد تو بگذار .» گفت :‌« شکلات .هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو يکي مال من . باشد ؟ » گفتم :« باشد .» هر بار يک شکلات ميگذاشتم توي دستش . او هم يک شکلات توي دست من . باز همديگر را نگاه ميکرديم يعني که دوستيم . دوست دوست . من تندي شکلاتم را باز ميکردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را ميمکيدم . ميگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئي هستي » و شکلاتش را ميگذاشت توي صندوق کوچولوي قشنگي . ميگفتم :«‌بخورش ! » ميگفت :« تمام ميشود . ميخواهم تمام نشود . براي هميشه بماند .» صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نميخورد . من همه اش را خورده بودم .گفتم :‌«‌اگر يک روز شکلاتهايت را مورچه ها بخورند يا کرمها . آنوقت چکار ميکني ؟ » گفت :« مواظبشان هستم . » ميگفت ميخواهم نگهشان دارم تا وقتي دوست هستيم و من شکلات را ميگذاشتم توي دهانم و ميگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستي که تا ندارد . »

***
يک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بيست سال شده است او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده امشب تا خداحافظي کند . ميخواهد برود .برود آن دور دورها .. ميگويد :‌«‌ميروم اما زود برميگردم » من ميدانم . ميرود و برنميگردد . يادش رفت شکلات را به من بدهد .من يادم نرفت . يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :‌«‌اين براي خوردن . » و يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم :‌« اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت » . يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلاتهايش .هر دو را خورد و خنديدم . ميدانستم دوستي من « تا » ندارد .ميدانستم دوستي او « تا » دارد . مثل هميشه . خوب شد همه شکلاتهايم را خوردم .اما او هيچ کدامشان را نخورد . حالا با يک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟! .زری نعیمی(نویسنده)

+ نوشته شده توسط (شعر) از سیده طلعت .م در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 10:51 |
نمی بخشم تو را ای انتظار بی پایان

در هجوم وحشی حضورت

چه زود دیر می شوی وقتی با منی ...!

..............................................

(معبود)

وقتی که زیر چتر انتظار نشسته ام

وبه دیوار نقره ای احساس تکیه داده ام

ثانیه ها چقدر دوستانه راه می روند

آری درک نمی کنند  درک نمی کنند

عابری با سنگی از جنس قلبش شکست شیشه دلم را وفرار کرد

آری خدا همین نزدیکیهاست

از نردبان دعا بالا خواهم رفت وبا معبود آرزوهایم سخن خواهم گفت

+ نوشته شده توسط (شعر) از سیده طلعت .م در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت 10:14 |

آه ای زندگی چگونه ورق بزنم ثانیه های سردت را

در حضور تندباد حوادث

چگونه می توان شاد زیست

خودت دیده ای نگاهم را که

چگونه غریبانه روزها را می گذراند

(بی رحم)

با من بگو چرا بی رحمانه پس دادی دلم را

وخاموش کردی آفتاب بودن را

دوباره اشکها به دادم برسید

ببارید ببارید از آسمان ابری دل

فقط شما درک می کنید سوز تنهایی وغربت نگاهم را

کدام سو فرار کنم

با که بگویم

آتش سوزان دلم را

نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم بریده ام از زندگی

آه چه آسان شکستی دلم را

وچه بی رحمانه تنهایم گذاشتی

سنگدل چگونه ورق بزنم خاطرات با تو بودن را...؟؟؟ 

+ نوشته شده توسط (شعر) از سیده طلعت .م در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 0:29 |
شهادت سروروسالار شهیدان آقا اباعبدالله الحسین ویاران باوفایش را خدمت دوستان باوفایم تسلیت عرض می کنم

قسمت بکنم  با که  من  اینهمه رویا را         

                                                         در کنج دل  تنگم  تنها  شده ام  یارا

در درگه بی رحمی   یارب تو پناهم  ده           

                                                       سوزد  دلم  از  آتش بین همه انسانها

در شهر دلم جنگی است بین دل واحساسم

                                                     گرمن گنهی  دارم  افشا  بکن ا ی  دنیا

بس است دگر خواهش  آزار مده من را

                                                مشکن دلم ای احساس شعرم تو مکن حاشا

(دیدمت)

من حضور بودنت را اینک

دیدم لابه لای شبنم احساس

پشت در کنار آرزوهای سر گردانم

آری رویای ندیده حس نمودم بودنت را

ای تمام آرزو بسته در روبان عشقت

یاد می کن لحظه ای قلبم را

باز در آغوش بی احساسی دلم را آتش می زنند

آه!  ای بی انصافها ...

به خدا می سپارمتان..........................

(عدالت)

عدالت   عدالت   عدالت   

کلمه زیبایی است

عین      دال      الف      لام        ت

ولی کجاست نمی بینمش

نمی دان شاید  شاید  پنهان گشته

شاید اسیر شده

شاید زندانیش کرده اند

نمی دانم    نمی دانم     نمی دانم    به خدا نمی دانم

اصلا شاید عدالت نیز تبعیض را دوست دارد ؟

عدالت نیز انتخاب می کند!؟

عین =عدل

دال=دلیل   نمی دانم شاید او نیز برای خود دلیلی تراشیده و بین انتخاب شده ها عدل را رعایت می کند

دلیلی که فقطو فقط خودش آن را قبول داردوبس!

نه من!نه تو!

الف= انصاف   آری خنده دار است واقعا خنده دار است کدام انصاف؟

همان انصافی که رنگ باخته ومثل برگهای پاییزی زرد شده؟

دنیایی این چنین را نمی خواهم    نمی خواهم     نمی خواهم   نمی خواهم    نمی خواهم   نمی خواهم   نمی خواهم...................................................ارزانی ابرهای گریان و شکوفه های نورسته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط (شعر) از سیده طلعت .م در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 23:36 |
کجا تو رفته ای بگو مداد خوب قصه ها

چقدر جای پای تو در این میانه خالی است

دوباره مشق های شب تو را بهانه می کنند و دستهای کودکی در التهاب بی کسی

غریب ناله می کند

تو رفته ای ولی هنوز تراشه های کوچکی از آن وجود نازکت به روی میز مانده است

ومن به یاد کودکی برای تو نوشته ام

کجا تو رفته ای بیا

مداد خوب قصه ها

+ نوشته شده توسط (شعر) از سیده طلعت .م در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 19:25 |


Powered By
BLOGFA.COM