پنج معکوس

بازهم خمیازه خیالاتم سیلی محکمی میزند به گوش احساس

احساسی که بیمار بیخوابی است

خوابی که دررویاهایش آررزوی بزرگی است

آری او نیز می خواهد برای لحظاتی آرام باشد

درک می کنم کارشبانه روزیش را ولی اودرک نمی کند خواهش من را

گاهی دلم می خواهد قهرکنم بااو ولی نه نه طاقت ناراحتیش راندارم

هیچ کس درک نمی کند صدای تند نفسهایم را

صدای شکستن پنج معکوس لحظاتم را

بگو چرا...؟

من که کاری به کارشان ندارم

 

آرزوی باران ...

تمای ثانیه های تکرای انتظاررا می بخشم به تو

به سنگدل ترین عابر پیاده جاده دلم ومینشینم درآرزوی باران

بارانی که شایذ شاید بتواندخاموش کن آتش سوزان دلم را

فطرات سرداحساسی که شایدشاید نوازش کندگونه های گرمم را

اصلا شاید شاید آرامش رابتوان دردستان خیس باران یافت

آه ای باران یارقدیمی شبهای دلتنگیم تنهایم مگذار

طاقت دوری قدمهای نمناکت رابه روی چتردلم ندارم

بی رحم مباش ابرها جشن حضورت رابه انتظار نشسته اند

ببار ببار

باکلیدنگاهت قفل دلم راباز کن

بس است    بس است  انتظار  بریده ام

تک غنچه باغچه غریب وتشنه به آسمان چشم دوختهوشماره می کند دقایق بی تو بودن را

نمی دانم  نمی دانم

چگونه باید ازجاده پرپیچ وخم زندگی گذشت تاکی باید در آرزوی باران نشست

(چرا؟)

مترسکان حیاط پشتی باغ دلم باز هم شکسته اند

هیچ کس انتظار ماندن را نمی کشد امروز

سایه سرد سکوت قلقلک می دهد آرزویم را

هیچ کس نمانده درساحل

دستهای خالیم رافشار نمی دهی دیگر

شاید عادت کرده ای به نبودن