بازهم خمیازه خیالاتم سیلی محکمی میزند به گوش احساس

احساسی که بیمار بیخوابی است

خوابی که دررویاهایش آررزوی بزرگی است

آری او نیز می خواهد برای لحظاتی آرام باشد

درک می کنم کارشبانه روزیش را ولی اودرک نمی کند خواهش من را

گاهی دلم می خواهد قهرکنم بااو ولی نه نه طاقت ناراحتیش راندارم

هیچ کس درک نمی کند صدای تند نفسهایم را

صدای شکستن پنج معکوس لحظاتم را

بگو چرا...؟

من که کاری به کارشان ندارم