خداحافظ
بنام او که آفرید عشق را ،رنگ کرد گل سرخ را ، وعطر آگین کرد یاس را...
چه سخت روزگاری است وقتی که انسان عاشق می شود.گاهی اوقات با خود می گویم شاید زندگی زیباتر بود اگر عشق نبود؛وفقط وفقط دوست داشتن بود...
... به او که عطر یادش نوازش می داد لحظات بارانی ام را ونور باران می کرد شبهای دلتنگیم را ...
به او که هیچ وقت نتوانستم بگویم چرا نه ...؟؟؟!!!چرا خداحافظ؟؟؟!!!...
بیاد عشقی که خودم با دستان خودم نابودش کردم ودر گور ابدی سرنوشت خواباندمش...
گاهی با خود می گویم ای کاش احساس نیز نبود ، دلتنگی نبود،تنهایی نبود ،غربت نبود،جنگ نبود،ظلم وستم نبود،قهر نبود وفقط وفقط دوستی بود...
به امید روزی که هیچ وقت هیچ کس عاشق نشود...
2 بیت از شعری که سالها پیش نوشته بودم برایش:
(اون روزا فکرمی کردم بی وفایی یه قصه است
شعر عشق من و تو غنچه نو شکفته است
ولی حالا می دونم محبت مثل قصه است
آدما سنگ سخت ان قفل دلاشون بسته است)
به او که گلهای رزی را که خودش با دستان خودش برایم درست کرده بود را
مجبور شدم خودم با دستان خودم پر پر کنم تا که شاید راحتر بتوانم .............
( خیالاتی مشو...)
ای نو گل خندان ببین با من چه بد تا می کنی ؟
قلب مرا بشکسته و امروز وفردا می کنی
یادت مگر رفته قلم بنوشته ای از انتظار
اما تو هم همچون گلم من را زسر وا می کنی
اشک مرا بین وشبی با من غزل خوانی بکن
سوزد دلم از دست غم اما تو رسوا می کنی
رسوا مکن دیوانه را آتش مزن بیگانه را
بنشین کنار من کمی بین خود چه غوغا می کنی
در شهر رویایی من دنیا چه شیرین می نمود
چندان خیالاتی مشو غم را تو پیدا می کن


