بابا بیا
عمو جانم نجاتم می ده از هزیان سوزان بیابان
لبم اتشان ، دلم پرخون ، نگاهم اشک باران
عمو جانم ببین بابا نیامد،لبم خشکیده گو باران ببارد
بگو بابا رقیه گشته تنها، بگو با خود کمی باران بیارد
عمو جانم بگو شمر لعین را مزن خنجر دل بابای من را
دل بابای من دریای خون شدبه دست نانجیبان توی صحرا
نگاه هرمله آتش فشان شد ،سکوت عمه ام دنیا ندارد
عمو جانم اتش از یاد من رفت دلم تنگ است گو بابابیاید

عکسی از حسینیه حضرت ابوالفضل العباس

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 9:8 توسط (شعر) از سیده طلعت .م
|