ببین مرا
در اوج آرزو من با عشق عهد بستم
هر چند خسته بودم اما بدان عزیزم
بیگانه دورتر شد ، در غربتت شکستم
من بی تو بی کسم باز با من بمان دوباره
می خواهمش بگریم تا گویمش که هستم
او رفت و من کجایم با من بگو غزاله
در این حصار سردم، دست از تو ام نبستم
این چهار چوب هستی آرامشی ندارد
من خود غریق بودم در اوج این طلسمم
من خسته تر از این با داز سردی نگاهت
ای آرزوی خوبان بین لحظه ای قفس هم
دیگر خدای خستم ،مرگ است آرزویم
گو تا سر آید عمرم من از حضور خستم
می خواهمش فغان رابسپارمش به طوفان
طلعت ببین خدا را من از حضور خستم
طلعت حضور ویادت طوفان ز یادها برد
دلخوش مباش چندان خواهد گذشت کم کم
