آبرنگ
سکوت رنگهایش رنگ آه است
دلم را باز با روبان احساس
به خود دادم که احسا سم تباه است
در اوج خیس در خیس رنگین
نوشتم اسم یاسم را که ماه است
تو بودی شادی من درسیه چال
تو ای رویا که عشقت هم چو شاه است
تو ای افسون تو ای رنگین ترین آب
بمان با من خدا را آرزوهایم چو کاه است
قلمو ی ظریفم از نفس رفت
تو هم انصاف می کن این چه راه است
در اوج التماس دستهایم
نفس کم دارد او اشکش پناه است
پناهت می دهم از درد غربت
بمان با من سکوتت هم نگاه است
((این شعر را برای عشقم نوشتم عشقی که سالیان سال بود گُمش کرده بودم عشقی که نمی دانم او مرا فراموش کرده بود ویا من گمش کرده بودم نمی دانم ولی ناگاه تلگنری خودم وصدای دلنشینی را شنیدم که می گفت:{ عزیزم دلتنگتم بیا..}ومن رفتم...))
.((اگه تهدیدت کردن بدان در برابرت ناتوانن،اگه به توخیانت کردن بدان قیمتت بالاست ،اگه ترکت کردن بدان با تو بودن لیاقت می خواهد.(زرتشت) )))