بشکسته ای دلم ...
طلعت که غزلهای خسته برایت نوشته بود
حیف از طراوت نگاهش که برای تو خسته بود
نامرد بو ده ای و بشکسته ای دلم
لعنت بر این دلم که به پا یت نشته بود
آخر فغان وصد افسوس ازدست ظا لمان
امشب به یاد تو شیشه عمرم شکسته بود
می خواهمش که خط خطی کنم روزهای تو
تا که ورق بخورد این انتظاری که تشنه بود
من در حضور غربت لحظه های بی کسم
اشک است میمان من و چشمی که ندیده بود
قلبی که اوراق وجود مرا مچا له کرد
آخر کجاست آن که گویند بهتر از فرشته بود
آخر صبا تو باش حاکم قلب شکسته ام
آرام کن مرا وببین قلبی که به تو بسته بود
ودرآن هنگام که درپس کوچه های تنهایی قلبم از دست سکوت خون آلود انتظار فرار می کنم ، می دوم و می روم، وتکیه می دهم به دیوار زخمی عشق ودر آغوش سکوتی از جنس انتظار می نشینم وناگهان از صدف خوش رنگ چشمانم مرواریدهایی به رنگ دلتنگی ،غربت و تنهایی فرو می ریزد. ودر آن نوبت است که زندان بان غربت دست وپایم را به زنجیر ضخیم تاریکی می کشد و محکومم می کنند به تنهایی و دلتنگی ، نمی دانم آیا عدالت این است؟؟؟
ودر آن هنگام که تمامی آرزوها ، امیدها ودلخوشی هایم را طوفان سهمگین سرنوشت ویران می کند در آن هنگام است که اشکهایم همچون سیلی فرو می ریزد،نمی دانم ، نمی دانم ،نمی دانم آیا کسی هست تا دستهای سردم را در آغوش گرمش بگیرد،کسی هست که نوازش کند گونه های اشک بارم را...شاید شاید نه حتما تمامی انسانها ابتدا تو به گوشه ای می گریزید وخود را از دست دلتنگیهای قلب شکسته ام پنهان می کنید.
نمی دانم شاید می ترسی که بگویم :دوس... نه نه نمی گویم نترس.
لعنت وباز هم لعنت بر این دلم که نمی تواند هیچ کسی را آزرده خاطر ببیند حتی ظالم ترین ظالم ها را که نابود کرده اند وجود وهستی ام را...
پس به هر کجا که دلت می خواهد برو وپشت کدامین دیوارهای سنگی که می خواهی پنهان شو.نمی دانم شاید زندگی فقط این را به آموخته :[[مهم نیست]].
آیا واقعا هیچ چیز مهم نیست؟؟؟
آیا مهم نیست دراوج غربت در گوشه ای بیغوله اشک ریختن ؟؟؟
آیا مهم نیست تنها بودن وگریختن ... از دست شکنجه های ناخواسته ام روحم؟؟؟
آیا مهم نیست سرقت تمامی آرزوها وامیدها یم به دست دیوهای خشمگین قصه زندگی ام؟؟؟
[ و می بوسم دستهای دوستی را که چه زیبا نوشت برایم:وقتی کسی نیست که به آن فکر کنی ،به آسمان بیاندیش چون در آسمان کسی هست که به تو فکر می کند.]
پس می نویسم یا حق به امید تو،تنهایم مگذار...
آمین...
از ازدهام وحشی نا مردمان نجات خواهم من
غریب وخسته وبی یاورم در اوج قفس عتاب خواهم من
دگر خدای را این عدالت بی عدل وجودم آتش زد
مگر چقدر زندگی توانم کرد خدای را سراب خواهم من
تو آتش عشقی و سکوتت بلندترین فریاد
چرا دلم شکسته اند نامردمان سراب خواهم من
مگر چقدر تحمل قسم به عشق بریده ام دیگر
بگیر دست مرا و ببردر آغوش توام خواب خواهم من
بخواب قلب من و آرام گیر دمی شاید
به امید صبح دلم را چو آفتاب خواهم من
سکوت ثانیه آشفت ، دلم اشک باران شد
بریده امبه جاودانگیت قسم وفات خواهم من