همدم
ای آسمان ای تو تک غمگسار من
قلبت گرفته چرا ا ی بی قرار من
یاری نبود و یاران همه رفته از دیار
یا من غریب وبی کسم ای نوبهار من
بغضت که آرام می شکند ای مهربانترین
در لحظه ها ی خسته بیگانه بهار من
گویند بهار دلکش است و لحظه وصال
دلخوش مباش غزاله این است روزگار من
می خواهمش امید، که دل ببندم به آن ولی
رفتند و نیست هیچ امیدی به دیدار من
باید کدام سو روم ای مهربان بگو
در ازدهام بی کسی و غم غمگسار من
ای آشنا به چه باید که دل خوش کنم بگو
در لحظه فغان سکوت بغض زار من
سنگین است هوایت بهار نمی خواهمت برو
حیف از غنچه ها ی نو شکفته بهار من
فریاد می زند سکوت من امشب به آسمان
اشک مرا که دیده ای ای بی عاطفه نگار من
ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش