بغض ناشکسته
از بس که در سکوت خودم فریاد کرده ام
پنهانی از هجوم خلوت خود بیداد کرده ام
دیدم تو را ولی چه سود از حضور تو
من را ندیده بیهوده دلم شاد کرده ام
دیشب دوباره از لجاجت بیگانگان عشق
باغی پر از شکو فه و گل بنیاد کرده ام
نقشی که رنگهای آن واژه واژ حرف بود
در بی کسی وسکوت خود ایجاد کرده ام
می خواهمش که شماره کند اشکهای من
آن بغض نا شکسته را که باد کرده ام
.....--------...........-----------...........--------.........--------........--------..........--------.........------....
(شیمی دانی که از قلب خود،عناصرشفقت،احترام،آرزو،توجه،تاسف،شگفتی وبخشایش را استخراج وآنها را با هم ترکیب کند،اتمی را می سازد که عشق نام دارد)
{خلیل جبران}
