می یام
وقتی دلم می خواد بره تا آسمون پر می کشه
خیلی خوبو مهربونه تا به خدا سر می کشه
درد دلی باهام نکرد رفت و من و تنها گذاشت
آخه مگه من غریبه ام رفت ومنو اینجا گذاشت
تو که می دونی مهربونم با هات خیلی حرفا دارم
دلمو می بخشمش ولی به خدا دیگه نا ندارم
از چی بگم خودت بگو ا ز دل پاک آرزو
یا قطر ه اشک تو چشه عروسکای کوچولو
خدا جونم خودت بیا دفتر مو رنگی بکن
دفترچه زندگیمو قرمزو زرد و آبی کن
رنگین کمان خوشکلی بکش برام مهربونم
آبیش برای آسمون باقیش واسه تو وخودم
عدالت قشنگیه وقتی پیشت تنها می شم
می یا م تا اوج آسمون اونجا خود دریا می شم
...........................................................
(بس است...)
تو ای بیگانه تنها مکن با من چنین بازی
تو خود نا خوانده مهمهانی برو بیرون مکن شادی
مگر من دعوتت کردم به این میدان واین بازی
قبولم نیست این بازی منو دل بر هم اندازی
ندیدی یا که یادت رفت آن پیمان شیرینت
دگر بس است با قلبم مکن تیر وکمان بازی
تو خود بازیگری جانا بترس از آه سوزانم
نمی دانی که قلبت هم ن خواهد داشت معماری
دگر من رحمتی خوانم به این سنگی ترین صخره
که اینها مهربانند زتو که مردم آزاری
من ا ز نفرین گریزانم فقط دلبند شب گشتم
خداوند ا فدای مهربانیت که خودجانی وجانانی